من یک xام نه بهتر از آن یک xx مجهول الهویه!
در بعضی داستانها لیلی ، گاهی حوا گاهی سودابه و نامادری سیندرلا!

مثل اختاپوس بازوهایم را مرتب عوض می کنم ،بهتر بگویم مثل تصویر
آینه که هربار یک شکل و شمایل نو را نشان می دهد.
هنوز ماهیتم به درستی روشن نیست اما مجرم شناخته شدم.
سیگارم را روشن می کنم .باران مزخرفی می بارد.
میدانم حداقل خواب خیلی ها را تجاوز کرده ام ،همین پسر طبقه
پایینی هروقت می بینمش شکم چشمهایش بالا آمده!دود را آهسته
بیرون می دهم.
چقدر شهر خاکستری شده! روی شیشه بخار گرفته یک x کج و
کوله را می کشم.دقت نکرده بودم x همیشه به جلو می رود،آسمان
جایش نیست همینجا روی زمین!
چه کیفی دارد طبقه nام یک آسمان خراش n+1طبقه ،لخت پشت
پنجره بایستی و بخواهی خودت را کشف کنی!مثل همانروز که لخت
از آسمان پریدی بیرون!لک لک خدایی با لگد !برگ مو داشتی یا
نداشتی؟
برگ مویم روی تخت است.برمی گردم.لباس تور صورتی را دیشب
کندم نه یکی از دیگرانی که من نبودم کندش با نیشهایش!او هم
می خواست مراکشف کند، سلولهای نشمرده ام را رو کردم.دانه
دانه شمرد.ضرب،تفریق،رادیکال، مجذور....نُچ نیست!
می دانم باز هم سراغم می آید فقط آنقدرکه حل شوم.
شاید هم خودش را در من حل می کند تا آن x مرموز را پس دهم.
می خواستم فریاد بزنم ایکسه گم شده، نیست ، دنبالشم روی
زمین و حتی بغل y تو تا پیدا بشم ./
جایش حرفی نزدم و سلولهایم را جلو فرستادم.
دیگران صبح پاهای پشمالویش را تکان داد و گفت : رفتارت اصلاً زنانه
نیست، با همه فرق می کنی، سرش را با گیجی تکان داد و نگاه
مشکوکی کرد .
چشمهایم را خمار کردم و با لحنی کشدار پرسیدم:چرا عزززیییززم!
هیچکس تا بحال این حرف رو بهم نزده(پسر همسایه توی ذهنم پیچید)
همانطور که شلوارش را می پوشید نگاهی نامطمئن به چروک های
روی تخت انداخت و گفت:من تو رو می شناسم، هیچ کس به اندازه
من بهت نزدیک نبوده که اینو بفهمه و رفت.
همینکه سایه اش ناپدید شد اختاپوس تکانی به خودش داد و
بلند شد تا سیگارش را دود کند . با خودش گفت توله خرس احمق !و
آنقدر ایستاد تا بالاخره خورشید پیدا شد.پک سنگینی می زنم.حلقه
های دود بالا می روند و ادغام می شوند.
این معادله چند مجهول دارد خدایا ؟